مرا به یاد بیاور! مرا که این همه سال
دلیل دلخوشی گاه گاهی ات بودم
مرا به یاد بیاور! مرا که این همه سال
دلیل دلخوشی گاه گاهی ات بودم
در پای همان عهد کماکان هستیم
در پای همان عهد که با جان بستیم
سرمایۀ عشق خونِ دل خوردن بود
خوردیم و به خیلِ عاشقان پیوستیم
جهان عدالتِ محض است و زندگی میزان
ستمگرا نه تو مانی، نه دلبری هایت
جز همین دربه در دشت و صحاری بودن
ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن
چالشت چیست که تقدیر تو هم زین دو یکیست
از کبوتر شدن و باز شکاری بودن
حسین منزوی
ای که مایوس از همه سوئی، به سوی عشق رو کن
قبلۀ دلهاست اینجا، هر چه خواهی آرزو کن
تا دلی آتش نگیرد، حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی اگر، در گفتۀ ما جستجو کن
زرد روئی در میان گلرخان، عیب است بر من
روی زردم را، به خون، ای دیده گاهی شستشو کن
چرخ، کج رو نیست، تو کج بینی، ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن
چون خیال دوست من چیزی نشاط آور ندیدم
هر زمان افسرده دل گشتی، نظاما یاد او کن
نظام وفا
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
ما در پیاله عکس رخِ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
چندان بُوَد کرشمه و نازِ سَهیقدان
کآید به جلوه سروِ صنوبرخَرامِ ما
ای باد اگر به گُلشنِ اَحباب بُگذری
زِنهار، عَرضه دِه بَرِ جانان پیامِ ما
گو نامِ ما زِ یاد به عمدا چه میبری؟
خود آید آن که یاد نیاری ز نامِ ما
مستی به چشمِ شاهدِ دلبندِ ما خوش است
زآن رو سپردهاند به مستی زمامِ ما
ترسم که صَرفهای نَبَرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما
حافظ ز دیده دانهٔ اشکی همیفشان
باشد که مُرغِ وصل کُند قصدِ دامِ ما
دریای اَخضَرِ فَلَک و کَشتی هِلال
هستند غرقِ نعمتِ حاجیقوامِ ما
صدات سرده، زمستونه، دلم یخ بسته زیر پات
دیگه دستای سردت رو توی جیبام نمیزاری؟!
زمستان 92