
باران
الهه باران قبیله من بودی
در خشکسالی لب هایم
وقتی تشنگی به لبانم رسید
در ریگزارهای ترک خورده زمانه ام
سراغ آب بودم
چشمم سیاهی رفت
کوزه ات را ندیدم
آنرا شکستم
تو از آسمان دیدی...!
باران باریدن گرفت.
پاییز 81
﷼﷼﷼﷼
ایکی بولوم
ایکی طالع
ایکی گؤز
ایکی چای
آتا یورد
آنا یورد
آتا یورت، آنا یورت
ایکی پای
بیر چای
بو سوسوز چؤلون اوتاییندا
اسکی، اونودولموش سئوگیلیریم ایویوب.
اینچه بورون ـ یای 84
ترجمه:
دو تکه
دو طالع
دو چشم
دو رودخانه
سرزمین پدری
سرزمین مادری
سرزمین پدر، سرزمین مادر
دو سهم
یک رودخانه
آنسوی این صحرای تشنه
عشقهای فراموش شدهی قدیمیام به خواب رفتهاند.
گمرک ایران ـ ترکمنستان 3/4/84
﷼﷼﷼﷼
سلام بر خوانندگان آدالار
از تمام دوستانم که برام پیام فرستادند ممنونم مخصوصا از عزیزانی که سال نو را تبریک گفتند
این مدت سفر بود و سفر و سفر و مجالی نبود
حالا باز آمده ام با:
﷼ بهار میآید... رنگ سال میپوشم
﷼ دو شاعری که به یک چشم میبینم!!
﷼ ترجمه از شعرهای ترکی / نگار خیاوی/ و.ایلقار / انگین ترکاغلو
﷼ اولین شعرهایی که منتشر کردم
﷼ هر وقت جایی شعر میخوانم و مردم دوستم دارند به تو فکر میکنم
ب مثل بوکان؛
بوکان شهر دوران کودکی منه، شهری که برای اولین بار شعرم را شنید، هر وقت ....
پ مثل پدر الیاس:
پ مثل پاکستان:
پدر الیاس علوی از بهترین دوستان مناست، مردی که میتوان ساعتها با او حرف زد، چای خورد و از مصاحبت با او لذت برد...
ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...
ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...
شروع تازهای از زیستن نبودی اگر
همیشه میلِ به انسان شدن نبودی اگر
دُچار فلسفهی زندگی نبودم من
جهانِ فلسفی ذهنِ من نبودی اگر
تصوری که خدا آفریده در ذهنم
جنون ریخته در روح زن نبودی اگر
فرشتهای که خدا خلق کرده از گِل من
بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر
دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم
اذانِ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر
زبان مادریات غیر چند واژه چه داشت؟
عزیز، این همه شیرین دهن نبودی اگر
چه میشد آه چه میشد جهان منطقیام
نبودی آه گلم، واقعا نبودی اگر
چه داشت زندگیام بیتو آی آواره
برای زندگی من وطن نبودی اگر
وحید طلعت
به روحالله صميمي كه به تنهايي يك بوشهر شعر بود
براي همدليها و بدرقهي برادرانهاش:
سفر
دلم را روي صندلي فرودگاه جا ميگذارم
روحم را در سالن انتظار!
مرگ گونههايم را ميبوسد
مرگ گونههايم را ميبلعد،
انتظار ميكشم...
و اجدادم كه هنوز به هواي جنوب عادت ندارند،
خاكسترم را به خليج ميپاشم
تا هميشه فارس بماند
سه قرن بعد
ملوانهايي كه به خانه باز گشتند
دلم را در بستهي پستي برايم پس ميفرستند
دلم
دلم
دلم
در من قرنهاست كه چوپاني پير "حيران" ميخواند؛
بيوطنم چونان پرندهاي كه غريزهاش را از ياد برده باشد
بي سرزمين؛
چون چشمهاي معشوقم كه هر بار غروبهاي زادگاهش را گريست
اتفاقي بزرگ در راه بود
بهار ميآيد؛
پرستوهايم ميكوچند
پروانههايم يكي يكي ميميرند
شعرهايم كلمه كلمه پرنده ميشوند.
تهران هشتم اسفند86